عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

22

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

غطفان شد و همين قصه با ايشان بگفت ، شب شنبه پيش آمد . قريش و غطفان ، عكرمه را فرستادند با گروهى مردمان و بنى قريظه را گفتند كه مقام ما اينجا دراز شد و از طعام مردمان و علف ستوران درمانديم ، فردا روز شنبه مىبايد كه حرب را ساخته باشيد تا از دو يكى ظاهر شود و مردمان ازين تنگى و دشخوارى برهند . ايشان جواب دادند كه فردا روز شنبه است و ما را روز شنبه روز طاعت است و حرب نكنيم و تا ده تن از معتبران بما نفرستيد ، ما جنگ نكنيم و از نقض عهد شما ايمن نباشيم . ايشان گفتند : صدق نعيم و نصح - راست گفت نعيم و نصيحت نيكو كرد . هيچ كس بايشان نفرستادند و همه پراكنده دل شدند و تفرّق در ميان ايشان افتاد . پس رسول خدا حذيفه را گفت : رو بميان ايشان و باز دان كه حال چيست و چه مىسگالند . حذيفه گفت : چون بميان ايشان رسيدم ، باد عاصف ديدم بر ايشان مسلّط شده و سپاه حق در ايشان افتاده ، باد خيمها برميكند و بر سر يكديگر همى افكند و ستوران همى رميدند و بو سفيان در ميان لشكر آواز همى داد كه اى مردمان ، لشكر از گرسنگى و سرما و سختى بيچاره شدند و ستوران ضعيف شدند از بىعلفى ، و قريظه عهدى كه با ما داشتند از بيم محمد آن عهد بشكستند و اين باد عاصف چنين بر ما چيره شده كه با وى طاقت نماند ، شما همه باز گرديد كه من بازگشتم . اين بگفت و بر شتر نشست و شتر را زانو بسته بود ، از رعب كه در دل وى بود چندان هوش نداشت كه زانوى اشتر بگشادى پس از اشتر فرو آمد و زانوى وى بگشاد . حذيفه گفت اگر نه آن بودى كه رسول خدا مرا گفته بود ، نگر كه ايشان را نيازارى ، و رنه من او را آن ساعت بكشتمى . لشكر هم چنان در تاختن افتاده و جامه‌هاى اشتران و زين اسبان و خيمه و كالا همى انداختند و باد ايشان را از پشت ستور همى ربود و مىافكند و فريشتگان تكبير همى گفتند و ايشان را همى راندند . اينست كه رب العالمين فرمود : فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً .